با شنيدن صوت قرآن انرژي مي گرفت
سید ابراهیم شجیعی در تاریخ بيست و سوم بهمن 64 در منطقه عملیاتی والفجر ۸ بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید. پیکر پاک این سردار شهید در بهشت شهدای سبزوار به خاک سپرده شد.
اكنون در سي و يكمين سالگر شهادتش خاطراتي كوتاه از اين شهيد را مي خوانيم:
کلاس اول ابتدایی بودم. نوشتن را تازه یاد گرفته بودم که ذوق زده نامهای برای پدر نوشتم. شهید فرومندی از جبهه آمده بود.خانه ما به خانه آنها نزدیک بود.
برف زیادی باریده بود. نامه را توی جیبم گذاشتم و به طرف خانه آنها راه افتادم. میخواستم نامه را به ایشان بدهم تا وقتی جبهه رفتند به دست پدرم برسانند. وقتی به خانه آنها رسیدم و در زدم، آقای فرومندی در را باز کرد باخوشرویی پرسید: "چه کار داری؟"
گفتم: "برای بابا نامه نوشتهام. میخواهم برایش ببرید."
دست میان جیبم بردم، ولی هرچه گشتم نامه را پیدا نکردم. وقتی او وضع را این طور دید گفت: "صبر کن الا با هم میرویم میگردیم پیدایش میکنیم."پیدا کردن نامه میان برفها خیلی سخت بود. کاغذ سفیدی میان سفیدی برف به راحتی دیده نمی شد. بالاخره نامه را پيدا كرديم.
وقتی شهید فرومندی نامه را به پدرم میدهد خیلی خوشحال میشود.ذوق زده و به شوخی گفته بود: "میبینی این نامه و دست خط پسر من است! شما که پسر نداری برایت نامه بنویسد."
راوي: سید مهدی شجیعی-فرزند شهید

یک بار از مدرسه که برگشتم دیدم بابا میدود و خواهرها هم دنبالش. من هم بلافاصله کیفم را انداختم و به سرعت دنبال پدر، توی خانه شروع به دویدن کردم. نمیدانستم جریان از چه قرار است. دنبالش دویدیم تا به او رسیدیم.
تربچهای دست بابا بود،از خواهرها گرفته بود و آنها تلاش میکردند آن را پس بگیرند. در آخرین لحظه بابا همان طور که میخندید تربچه را انداخت توی دهانش و به قضیه خاتمه داد. محبتی که در همان چند روز به ما میکرد همه تنهایی و غربتمان را جبران میکرد.
راوي: سید مهدی شجیعی-فرزند شهید
سید ابراهیم بیشترین حضور در جبهه را داشت و همه این توفیقات را در سایه تشویقهای همسرش بدست آورده بود.
سید ابراهیم با افتخار میگفت:"همسرم میگوید به هر حال جنگ تمام میشود اما چه بهتر تو روسفید باشی و زمانی که ولی عصر(عج) ظهور میکنند تو با دستانی پر به محضر ايشان برسی."
راوي: حاج جواد عتباتی

*****
هیچ وقت شال سبزش را از گردن در نمیآورد. میگفت:"در گردان هر کس که سید است باید علامتی همراه داشته باشد. از این که به حضرت زهرا(س) منتسب هستید افتخار کنيد. بدانید تا وقتی به این خانواده وابستهاید خداوند همه چیز به شما میدهد. دقت کنید هر چه عملیات با رمز یا زهرا (س) داشتهایم با پیروزی کامل همراه بوده است. دامن این مادر را بگیرید."
بعد برایمان تعریف کرد: "وقتی آدم و حوا در بهشت میگشتند، نور عجیبی دیدند. وقتی از خداوند سوال کردند پرده غیب کنار زده شد پنج نور دیدند که همان پنج تن آل عبا بودند."
راوي: آقا گلی-همرزم

با اینکه تحصیلات عالی نداشت اما هر شخصی مجذوب صحبتهایش میشد. یک روز گفتم: آقای شجیعی حاضری به روستای محمد آباد جوین بیایی و برای مردم سخنرانی کنی؟
با همان شوخ طبعی همیشگی اش گفت:"اگر موتور نداشتم با دوچرخه میآیم. اگر ساعت ۲ شب بگذارید سینه خیز میآیم و اگر صبح زود بگذارید با سر میآیم. حالا زمانش دیگر به اختیار خودتان."
ساعت ۸ شب وقتی سخنرانی آقای شجیعی در مسجد به پایان رسید جمعیت زیادی دورش حلقه زدند. خودم ناظر بودم جوانی میگفت:" من و دو برادرم و پدرم را برای شرکت در جبهه نام نویسی کنید."
به برکت سخنرانی ایشان چهل نفر ثبت نام کردند و چنان تحولی در جو روستا ایجاد شد که هنوز هم از ایشان به عنوان چهره شاخص یاد میکنند.
راوي: غلامرضا کیانلو-همرزم

آن قدر برخوردش خوب بود که باید پارتی بازی میکردیم تا در گردانش خدمت کنیم. در سنگر بودیم که غذایی پرگوشت برای آقای شجیعی آوردند. موقع خوردن با تعجب گفت: "مثل اینکه جیره غذایی زیاد شده."
بچهها چیزی نگفتند. آقای شجیعی که شک کرده بود به سنگرهای دیگر سر کشید. تا فهمید که غذای بهتری برای او آورده اند، با عصبانیت به آشپز اعتراض کرد و گفت:"چرا بین من و بقیه فرق میگذاری؟ تو با این کارَت به من اهانت کردی. نباید بین من و نیروهایم تفاوتی باشد."
راوي: بجنوردی-همرزم

نمی شد با شجیعی رو به رو شوی و تو را نخنداند. همیشه خنده به لب داشت. در عملیات بدر که مجروح شد تعریف میکرد: وقتی تیر خوردم سرم را روی قایق گذاشتم و با این فکر که الان دیگر شهید میشوم چشمها را بستم و شهادتین گفتم. دوباره چشمهایم را باز کردم با خودم گفتم الان است که حوری بهشتی بیاید و سرم را به دامن بگیرد؛ ولی هرچه چشمها را بستم و باز کردم غیر از هور چیزی ندیدم. از حورالعین هم خبری نبود که نبود!
خودش خیلی بامزه تعریف میکرد طوری که بچهها از خنده رودهبُر شده بودند. این شوخ طبعیها باعث شده بود فکر کنند شجیعی روحیه معنوی بالایی ندارد؛ ولی من که با او مانوس بودم بارها دیدم که در نماز شب چنان به درگاه خدا اشک میریزد که انسان را مات و مبهوت میکند.
راوي: رضایی

*****
گفتم: "نه متاسفانه." گفت: "از بسیجیهای دور و برمان کسی را با این خصوصیت میشناسی؟" گفتم :"بله" و یکی از بچههای بیرجند را به حضورش آوردم.
آقای شجیعی بعد از سلام و احوالپرسی گرم گفت:" برادر دوست دارم قرآن را با صدای زیبا برایم قرائت کنی."
محمدی فر گفت:" اجازه میدهید از حفظ بخوانم؟"
آقای شجیعی با تعجب پرسید: "مگر حفظ هم هستی؟"
محمدی فرگفت:" بله بیشتر از نصف قرآن را."
آقای شجیعی به محض شنیدن این جمله گریه اش گرفت. او را در آغوش گرفت و بوسید. خم شد تا پای محمدی فر را ببوسد. میگفت:"اجازه بده زبانت را ببوسم. همین که صدای قرآن بسیجی را شنید چنان به شدت گریست که مرا هم به گریه انداخت و وقتی تلاوت آیات تمام شد آقای شجیعی گفت:" برای عملیات نیرو گرفتم، قوی شدم، انگار انرژی ام چند برابر شد."
صبح فردا که عازم خط میشد از من خواست تا باز هم با آن بسیجی ملاقات کند بار دیگر او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسه باران کرد.
راوي: غلامرضا کیوانلو-همرزم
*منبع خاطرات: كتاب وقت قنوت
بنام دوست که هر چه داریم از اوست.