نماینده ای که خانه هفتاد متری برایش بزرگ بود..

ف

حاج آقای ابوترابی چند وقتی بود که نماینده مجلس شده بود و به خاطر کارهای مجلس و آزادگان دائم در مسیر قزوین - تهران در حرکت بود.
کلی بهش اصرار کردیم و گفتیم: شما توی این رفت و آمدهای تهران - قزوین خیلی اذیت می شوید، بیایید یک خانه کوچک در تهران برایتان بگیریم، قبول نمی کرد.
یک خانه ی کوچک 70 متری در جنوب شهر تهران حوالی میدان قیام برایش پیدا کرده بودیم. بعد از اصرار فراوان، حاج آقا فرمودند: بروید به همسرم بگویید بیاید خانه را ببیند، اگر پسندید من قبول می کنم.
همسرشان که خانه را دیدند گفتند: این خانه برای ما بزرگ است.
خاطره از آزاده مسعود قربانی

دست شفای قافله سالار کاروان زایرین امام حسین(علیه السلام)

 

حاج آقای ابوترابی بعد از بازگشت از اسارت چندین کاروان پیاده روی را راه اندازی کرد، کاروان پیاده روی از حرم امام خمینی(ره) تا حرم امام رضا(ع) و پیاده روی به حرم حضرت معصومه(س) اما به یاد ماندنی ترین آنها کاروان پیاده روی به سمت مرز خسروی برای قرائت دعای عرفه بود...
در یکی از سفرهای پیاده روی به سمت مرز خسروی، در اطراف شهر قصرشیرین دیدیم پیرزنی با طفلی در آغوش کنار جاده ایستاده و سراغ قافله سالار کاروان را می گیرد.
حاج آقای ابوترابی را پیدا کردیم و پیش پیرزن بردیم...
پیرزن با حالتی عجیب و با گریه شروع کرد به سخن گفتن: این نوزاد نوه من است که بیماری لاعلاجی دارد، دیشب به حضرت زهرا(س) متوسل شدم وقتی که خوابیدم ، بانویی نورانی را در خواب دیدم که به من فرمودند(( فردا کاروانی از زایران فرزندم حسین(ع) از اینجا عبور خواهند کرد که قافله سالارش یکی از فرزندان ماست. طفلت را پیش او ببر و از او بخواه تا برایش دعا کند . ان شاء الله طفلت را شفا خواهیم داد)))..
حاج آقا طفل را در آغوش گرفت و برایش دعا خواند...

خاطره از آزاده سرافراز علیرضا علیدوست

 

یک شب دلم شکست. دست به دامن حضرت زهرا شدم و ازش کمک خواستم.

 

بین بچه ها اختلاف افتاده بود، فشار دشمن هم روز به روز بیشتر می شد. من روحانی اردوگاه بودم و هرچه تلاش کردم اختلاف ها را کم کنم نتوانستم.
بعثی ها آزادباش چهار آسایشگاه را کردند یک ساعت. جیره ی آب و غذایمان را هم کم کردند. بعضی ها مریض شدند.
یک شب دلم شکست. دست به دامن حضرت زهرا شدم و ازش کمک خواستم.
خواب دیدم در بیابانی سرگردانم. خسته و ناامید بودم گریه ام گرفت.
بانویی نورانی آمد و پرسید: چرا گریه می کنی؟
گفتم :گرفتار و خسته ام.
گفت: نگران نباش فردا علی اکبرم را به کمکت می فرستم.
از خواب پریدم ، نیمه شب بود. بعضی بچه ها از صدای گریه ام بیدار شده بودند.
پرسیدند: چی شده؟
چیزی نگفتم و خوابیدم. فردا نزدیک های ظهر شنیدم چند اسیر را به اردوگاه آوردند می گفتند یکی شان آقای ابوترابی است.
آن موقع حاج آقا را نمی شناختم وقتی دیدمش بااشتیاق دستم را در دست هایش گرفت و از وضع اردوگاه پرسید همه چیز را برایش تعریف کردم خلاصه کلی باهم حرف زدیم در آخر پرسیدم: می شود نام کوچک شما را بدانم؟
گفت: علی اکبر
یاد خوابم افتادم و حال عجیبی بهم دست داد با خودم می گفتم آیا حاج آقا تعبیر خواب من است.
خیلی نگذشت که اوضاع را درست کرد.
خاطره از حسین مروتی

مرام پیغمبری

م

 

یکی از اسرا - که بارها با جاسوسی اش برای عراقی ها سبب کتک خوردن بچه ها از جمله حاج آقای ابوترابی شده بود- مریض شد.
از شدت تب می سوخت و نیاز به پرستاری داشت اما کسی حاضر نبود به کسی که این همه در حق دیگران بدی کرده بود ، رسیدگی کند. عراقی ها هم ولش کرده بودند گوشه آسایشگاه.
حاجی شب تا صبح بالای سرش نشست ، مدام او را پاشویه می داد و بهش رسیدگی می کرد..
اسیر مزبور وقتی چشمانش را باز کرد و دید حاجی این گونه دارد از او پرستاری می کند از خجالت سرخ شد، پتو را کشید روی سرش صدای گریه اش آسایشگاه را پر کرد.....بعد از آن شده بود مرید حاجی .... حاجی با محبتش او را زنده کرد..

توی اردوگاه یک سرگرد عراقی بود به نام حسن، بچه ها را خیلی اذیت می کرد.
روزی که مأموریتش تمام شد همه خوشحال شدند.
حاج آقا ابوترابی گفت بدرقه اش کنیم،نمی خواستیم روی حرف حاج آقا حرف بزنیم با اکراه دنبالش رفتیم سرگرد دم در ایستاد و شروع کرد به گریه کردن.
رو به ماگفت: شرمنده ام کردید
خداحافظی کرد و رفت.
چند روز بعد با چند کیسه شکر آمد پیشمان شکرها را به ارشد اردوگاه داد گفت: این مال اسراست . بگو من رو ببخشند
 

توی اردوگاه چند تا پناهنده داشتیم. یکی از آنها آدم بی قید و بندی بود که با رفتارش همه را اذیت می کرد؛ یک دست پاسور داشت که چند وقت یک بار پاسور بازی می کرد.
یک روز وقتی نبود یکی از بچه ها پاسورهایش را پاره کرد. وقتی برگشت و ورق های پاره شده را دید عصبانی شد و به قرآن بی احترامی کرد، چند تا از بچه ها به طرفش رفتند فرار کرد توی اتاق و در را بست.
 به حاج آقا خبر دادند زود آمد دم در اتاق ایستاد، خواستند به زور بروند تو مانعشان شد.
گفت: به مادرم زهرا قسم نمیذارم مگر اینکه از رو جسد من رد بشوید.
بچه ها برگشتند.
یک هفته بعد حاج آقا صدایم کرد، گوشه ای نشستیم.
گفت:می دانی آنها درباره ی من چه می گویند؟ می گویند ابوترابی غیرت دینی ندارد
بعد سرش را پایین انداخت و گفت : کسی که آن اشتباه رو کرد چند روز پیش به یکی گفته خیلی دوست دارم نمازبخوانم ولی نمی خواهم بچه مذهبی ها فکر کنند از ترس آنهاست.
والله ما غیرت دینی نداریم  اگه درد ما دین بود حالا که این آدم به خاطر محبتی که دیده به طرف دین آمده است، باید می رفتیم ودستش را می بوسیدیم

هرکس توی اتاق به اندازه یک پتوی سه لایه جا داشت، موقع خواب اصلا راحت نبودیم و نمی توانستیم تکان بخوریم،  بعضی ها بد می خوابیدند هم خودشان اذیت می شدند و هم سبب اذیت بغل دستی می شدند
یک شب حاج آقا ابوترابی داشت نماز شب می خواند، وقتی به رکوع رفت کسی که کنار حاج آقا خواب بود غلتی زد و آمد روی سجاده حاجی .
آقای ابوترابی نزدیک یک ساعت در رکوع بود تا او از روی سجاده کنار رفت.


 

 

به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن!

سيد علي اكبر ابوترابي

 

ولادت:۱۳۱۸،قم
وفات: دوازدهم خرداد 79،مشهد
مدت اسارت: ده سال
شغل: روحاني
سمت: نماینده ولی فقیه در امور آزادگان

سيد آزادگان

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد.
روزي  جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».
آن بعثی گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌كردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد».
می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌كنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم. این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.
 دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است.
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا که آب آورده‌ام.
او مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.
عراقی‌ها هیچ‌وقت به حضرت زهرا (سلام الله علیها ) قسم نمی‌خوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه   (سلام الله علیها )را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».
همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم.
گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س)  شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور گرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.

حماسه‌های ناگفته(به روايت علي اكبر ابوترابي)،عبد المجيد رحمانيان،انتشارات پيام آزادگان،چاپ اول :۱۳۸۸،صفحات ۱۲۵-۱۲۷.

شهیدی که قرض هایم را پرداخت کرد …

شهیدی که قرض تفحص‌کننده شهدا را خودش پرداخت!+عکس

 

 

 

از تهران برایمان مهمان آمد ، برادر خانومم هم از بوشهر آمدند،( اینها از واجبات خاطرات است که برایتان می گویم ) از ان طرف هم پسر عموهایم که راننده ماشین هستند ، بار آوردند خرمشهر و آمدند منزل ما .

بعد از ظهر که از محور برگشتم منزل ، خانمم گفت: میهمان داریم و در منزل هیچ چیزی نداریم! گفتم : خوش آمدند . به طوری می سازیم . خدا بزرگ است ، خدا وکیلی آن روزها ما برای خرید نان هم پول نداشتیم ، گفتم : حالا با همان چیزهایی که داریم می سازیم . آن شب را الحمدلله مهمانداری کردیم ، صبح رفتم خیابان از یک مغازه نسیه خرید کردم آوردم منزل بعد رفتم شلمچه سرکار تا بعد از ظهرچگونه گذشت خدا عالم است . بعد از ظهر همسرم گفت که دیگر هیچ نداریم . گفتم که خیلی خوب . می روم الان بازار صفای خرمشهر یک اقای امیدوار داریم . خدا خیرش بدهد . هر وقت ما نسیه بخواهیم چترمان را آنجا باز می کنیم . رفتم گفتم :آقای امیدوار میوه می خواهم . گفت:اقا سید هرچیزی دلت می خواهد بردار. مغازه متعلق به خودتان دارد. من هم نزدیک دو هزار و خورده ای میوه گرفتم . برای مدت یک هفته زد به حسابم  . از اقا رضا ماهی فروش هم هشت هزار و چهارصد تومان ماهی گرفتم . رفتم سراغ یکی از دوستانم که مرغ فروشی داشت . سه هزار و خرده ای مرغ نسیه گرفتم و آوردم خانه . به خانمم گفتم : خانوم حالا باید با اینهاساخت تا سر برج که پولش برسد.

شد دقیقاً ۲۰/۴/۱۳۷۴ . خدا را شاهد میگیرم شاید آن روز یکی از سنگین ترین و زجر آورترین روزهای زندگی من بود !!! حالا دلیلش را کار ندارم ولی دلم خیلی پر بود.

آن روز ما داشتیم می رفتیم منتطقه ، آن روز قرار بود روی نهر الذوجی ( کانال ماهی ) کار کنیم . مدام جا عوض می کردیم که هر چه سریعتر شهدا را بیاوریم. آن روز قرعه افتاد به نهر الذوجی یا همان کانال ماهی و یا کانال الذوجی  . به من گفتند : میدان مین دارد باید پاکسازی شود . گفتم: خیلی خب پاکسازی می کنیم . من شروع کردم میدان مین را پاکسازی کردم . رسیدیم خود کانال . رفتم بالای د‍ز  . عقده های دلم را ریختم بیرون . روی صحبتم با خود شهدا بود . اولین جمله ای را که گفتم این بود : ببینید شما ها که اینجا خوابیده اید . تک تک شما ها صدای منو می شنوید . این اولین جمله ام بود. دیگه بقیه اش را کار ندارم . من اینها را گفتم : از روزی که مبتلای شما شدیم تا حالا دستمان را هم نگرفته اید.

 

آن روزچهار شهید را ما در آوردیم . دوتا فقط پلاک داشت . یکی شهید اسدی بود ، یکی شهیددادگر بود ، یکی هم مجهوال الهویه بود.

این شهید دادگر ، ما پلاکشرا پیدا کردیم . کیف پولش را هم پیدا کردیم . از روی کارت هایی که توی کیف داشت اسم او را هم خواندیم . پلاک را برداشتم . یکی از این کارتهایی که تقریباً خوانا بود . با کارت هویتش که باید می رفت فرستادیم . سه کارت در دست من ماند که عکسهایش واقعاً خوانا بود به این معنا که اگر به عکس سید منصور بگویید این عکس چه کسی است می گویند سید منصور است دیگه .

من اینها را برداشتم گذاشتم توی جیب شلوارم و کار که تمام شد برگشتیم ایران . فرمانده مان گفت : از همین جا مستقیم بروید و توی مقر پیاده  هم نشوید . ما آمدیم خرمشهر . وقتی رسیدم خانه یادم آمد که کیف  و پلاک را تحویل ندادم که ثبت بشود . اتفاقاً خانمم سر کار بود . یا الله گفتم و رفتم داخل خانه .  میهمانمان در خانه بودند . من گفتم می خواهم لباسهایم را کنار بگذاریم که هر وقت خانمم آمد آنها را بشوید .

بعد از نماز م ، خانم میهمان گفت : آقا سید ببخشید یک نفر جوان امروز آمد درب منزل و گفت : این مبلغ پول را به سید برسانید.

گفتم : به سید بگویم که این پول را چه کسی داده است ؟

گفت : این پول را بدهکار سید هستم.

حاج خانم میهمان، پول را به من داد و من گفتم : ولی تاجایی که یاد دارم من به کسی پول قرض نداده ام و کسی هم از من پول قرض نگرفته . هرچی فکر کردم تعجبم بیشتر می شد.

گفتم که لابد رفقا از من پول گرفته اند و فراموش کرده ام وگرنه کسی خود به خود برای کسی پول نمی فرستد. پول را گرفتم گفتم : اگر خانمم آمد بگو سید رفته بازار .آمدم درب مغازه ی اقا امیدوار گفتم: آقای امیدوار بدهکاری ما چقدر بود ؟ گفت: آقا سید پسر عمویتان آمد حساب کرد  . گفتم عجب پسر عموی بی معرفتی دارم نا سلامتی او میهمان بود . آمدبدهی ما را حساب کرد. به اقای امیدوار گفتم : نکند تعارف می کنی . اقای امیدوار گفت : ما جنس را فروخته ایم از پول هم بدمان نمی آید . رفتم درب مغازه ی اقا رضا گفت : پسر عمویتان آمده حساب کرد. رفتم درب مرغ فروشی گفت : پسر عمویتآمده حساب کرده من ماندمکه چه شده است و برگشتم به خانه ….. دیدم خانمم از مدرسه برگشته . خانمم گفت : یک اقا پسری چند روزاست دارد می آید درب منزل سراغ شما را می گیرد من آن پسر جوان را نمی شناسم چونکه برای اولین بار او را می بینم . تا حالا توی مسجد هم او را ندیده بودم . به ایشان گفتم سید رفته شلمچه . چکار داری ؟ خانمم گفت : امروز آمده چهل هزار تومان آورده گفته : این طلبی است که سید از ما می خواهد . به ایشان گفتم : به سید بگو یم چه کسی آورده ؟. گفت : بگویید خودش می داند .

به خانم گفتم : می روم بیرون چند دقیقه ای کار دارم زودبر می گردم . یک ربع ساعت طول نکشید برگشتم دیدم خانمم نشسته وسط حیاط وسایل شهید و عکسش را مقابل خود گرفته گریه می کند .گفتم : خانم باز ما وسیله آوریدم شما شروع کردید گریه کردن . خانم گفت :سید به جدت فاطمه زهرا (س) اگر یک چیزی بگویم باور نمیکنی . اما خدا وکیلی آن جوانی که چند روز می آید در منزل ما و پول آورده همین شهید بود . گفتم زن اشتباه نمی کنی اون دوازده سال پیش شهیدشده است .گفت : صد سال پیش هم شهید شده باشد من اشتباه نمی کنم و این خودشهید است . حاج خانمی را که میهمان بود صدا زدم و به او گفتم آن آقایی که از تهران آمد درب منزل ما پول آورد اگر ببینی می شناسی ؟ گفت : بله می شناسم . من عکس شهید دادگر را به ایشان نشان دادم گفت : سید به جده ات خودش است . دیدم خیلی سخت است باور کردن قضیه و خیلی سنگین است . گفتم حاج خانم شما اشتباه نمی کنی ؟ گفت : نه . ( عکس چون پرس شده بود سالم مانده بو د) رفتم سراغ اقای امیدوار و عکس را به ایشان نشان دادم گفت با چشم خودم ندیدم ولی پسرم ، پسر عمویت را دیده که حساب کرده است . رفتم پیش ایشان گفت همین عکس بودرفتم مغازه ی آقا رضاگفت که خودش است . رفتم سراغ بعدی ، گفت : خودش است . من توی بازار نشستم شاید تا آخر شب گریه کردم نتوانستم بلند شوم بروم خانه . یکی از دوستهایم آمد و زیر دستهایم را گرفت و مرا به خانه آورد . آن شب در وجودم یک انقلاب عجیبی شده بود . نمی دانم چه حالی پیدا کردم ….

صبح زود رفتم منطقه . یکی از دوستان که خیلی کم حرف بود آنروز به من پیله کرده که اقا سید چی شده ؟ گفتم هیچی . چرا امروز اینهمه به ما پیله کردی ؟ . گفت : سید دیشب سحر خواب دیدم شهید دادگر در عالم خواب به من گفت : به سید سلام برسان بگو از ما خواستی کمکت کردیم چرا هنوز ناراحتی ؟

*  این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط اقای سید منصور حسینی برای حضار بیان شد.

**. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دلجنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

***دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا،بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش

ppe7bxk0h33oa1kbabi

 

خاطرات ناب از شهيد مهدي باكري

تا وقتی دولت‌هایی مثل اسرائیل و آمریکا و فرانسه و انگلیس وجود دارند، مردن جز با شهادت معنا ندارد." 

شهید مهدی باکری

 

مهدي باكري در سال۱۳۳۳ در شهرستان مياندوآب به دنيا آمد. در همان كودكي، مادرش را از دست داد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه در اروميه به پايان رسانيد. در سال آخر دبيرستان، هم زمان با شهادت برادرش «علي» به دست ساواك، وارد جريان سياسي شد. بعد از گرفتن ديپلم، در رشته مهندسي مكانيك ادامه داد و مبارزات سياسي خود را در تبريز آغاز كرد. پس از مدتي برادر كوچك ترش حميد به عنوان رابط به ساير مبارزان، به خارج از كشور رفت.
مهدي، به پيروي از امام، سرباز خانه را ترك نمود و در زندگي مخفيانه را تا پيروزي انقلاب و هم زمان با تشكيل سپاه، به عضويت سپاه اروميه درآمد. وي در سازماندهي سپاه و ساخت اوليه آن نقشي فعال داشت. مدتي در سمت دادستاني دادگاه انقلاب خدمت كرد و هم زمان به عنوان شهردار شهرستان اروميه، خدمات ارزنده اي را ارايه داد.

 جراحت... و شهادت
با شروع جنگ تحميلي ازدواج كرد و روز بعد از عقد به جبهه اعزام شد. در طول سال ها تلاش در جبهه و عمليات هاي مختلف، همواره از فرماندهان برجسته و اداري و نفوذ معنوي بود. در عمليات فتح المبين، معاون تيپ اشراف بود و در عمليات بيت المقدس از ناحيه كمر مجروح شد. د رعمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ عاشورا، وارد خاك عراق شد و يك بار ديگر مجروح گرديد. در عمليات مسلم بن عقيل، سمت فرماندهي را در لشگر عاشورا داشت. همچنين در عمليات والفجر مقدماتي، والفجر يك تا چهار با همين عنوان به هدايت خيبر بود كه برادرش «حميد باكري» به شهادت رسيد.
در آخرين ديدار با حضرت امام، از ايشان براي خود طلب آمرزش و شهادت نمود. «مهدي باكري» پانزده روز بعد در عمليات بدر، در اسفند سال۱۳۶۳ مزد زحمات خود را با شهادت در آغوش گرفت.

پالتوي مهدي
يك روز كه مهدي از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما تمام گونه ها و دست هايش سرخ شده بود. پدرش همان شب تصميم گرفت براي او پالتويي تهيه كند. دو روز بعد، با پالتوي نو و زيبايش به مدرسه مي رفت؛ اما غروب همان روز كه از مدرسه بر مي گشت با ناراحتي پالتويش را به گوشه اتاق انداخت. همه با تعجب به او نگاه كردند. او در حالي كه اشك در چشمش نشسته بود، گفت: چه طور راضي شوم كه پالتو بپوشم، وقتي كه دوست بغل دستي ام از سرما به خود مي لرزد؟

كجاست اين آقاي شهردار تا ببيند؟
وقتي آقا مهدي، شهردار اروميه بود، يك شب باران شديد باريد. به طوري كه سيل جاري شد. ايشان همان شب ترتيب اعزام گروه امداد را به منطقه سيل زده داد و خودش هم با آخرين گروه عازم منطقه شد. پا به پاي ديگران در ميان گل و لاي كوچه كه تا زير زانو مي رسيد، به كمك مردم سيل زده شتافت. در اين بين، آقا مهدي متوجه پيرزني شد كه با شيون و فرياد، از مردم كمك مي خواست. تمام اسباب و اثاثيه پيرزن در داخل زير زمين خانه آب گرفته بود. آقا مهدي، بي درنگ به داخل زير زمين و مشغول كمك به او شد. كم كم كارها رو به راه شد. پيرزن به مهدي كه مرتب در حال فعاليت بود نزديك شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خير ببيني.
نمي دانم اين شهردار فلان فلان شده كجاست تا شما را ببيند و يك كم از غيرت و شرف شما ياد بگيريد؟»
آقا مهدي خنده اي كرد و گفت : راست مي گويي مادر! اي كاش ياد مي گرفت.

یك دست لباس بسيجي
آدم، در همان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش مي شد. موجي كه در چشمانش نافذش بود كه هر كس را اسير مي كرد. با وجود اندوه كه هر كس را اسير مي كرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هر چند چشمانش حكايت از بي خوابي طولاني داشت. او يك فرمانده عارف و عامل بود. كهنه ترين لباس بسيجي را به تن مي كرد و هر وقت كه مورد اعتراض قرار مي گرفت، تا يك دست لباس نو از انبار بردارد، مي گفت: تا وقتي كه قابل استفاده است، مي پوشم.

از من بهتر بسيجي ها هستند
چند روز بود كه صبح زود تا ظهر پشت خاك ريز مي رفت و محور عملياتي لشگر را تنظيم مي مرد و روي منطقه تا جايي كه برايش امكان داشت، كار را بررسي مي كرد. هواي گرم جنوب؛ آن هم در فصل تابستان، امان هر كسي را مي بريد. يكي از همين روزها نزديك ظهر بود كه آقا مهدي خاك ريز به طرف سنگر بچه ها آمد و با آب داغ تانكر، گرد و خاك را از صورت پاك كرد و سر و صورتش را آبي زد و وضو گرفت و به داخل سنگر رفت. آقا رحيم كه براي تنظيم گزارش براي ارايه در جلسه بود، با آمدن آقاي باكري سر پا ايستاد و ديده بوسي كردند. در همين حين آقا رحيم متوجه لب هاي خشك آقا مهدي شد. رحيم به سراغ يخچال رفت و يك كمپوت گيلاس بيرون آورد، در آن را باز كرد و به آقا مهدي داد. آقا مهدي خنكي قوطي را حس كرد، امروز به بچه ها كمپوت داده اند؟
آقا رحيمم گفت: نه آقا مهدي! كمپوت، جزء جيره امروزشان نبوده.
باكري، كمپوت را پس زد و گفت: پس چرا، اين كمپوت را براي من باز كردي؟
رحيم گفت؟ چون حسابي خسته بوديد و گرما زده مي شديد. چند تا كمپوت اضافه بود، كي از شما بهتر؟
آقا مهدي با دل خوري جواب داد: از من بهتر؟ از من بهتر، بچه هاي بسيجي هستند كه بي هيچ چشم داشتي مي جنگند و جان مي دهند.
رحيم گفت: آقا مهدي! حالا ديگر باز كرده ام. اين قدر سخت نگير، بخور.
آقا مهدي گفت: خودت بخور رحيم جان! خودت بخور تا در اين دنيا هم خودت جوابش را بدهي.

كسي وارد قرار گاه نشود!
در عمليات والفجر يك، دستور داده بود كه هيچ كس را وارد قرار گاه نشود. دژبان قرار گاه كه خود، يك بسيجي بود بنا به دستور همين، خود آقا مهدي را – چون نمي شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدي، از اين عمل خوشش آمد و تشويقش كرد.



او يك بسيجي بود
خودش را هميشه يك بسيجي مي دانست. واقعاً هم بسيجي بود. حقوق بسيجي مي گرفت و معتقد بود حتي مي ترسيد كه مبادا در تعريف كردن و گفتن اين مراتب، غروري آني تمام اجراهاي ايشان را از بين ببرد. حتي نزديك ترين افراد لشگر هم نمي دانستند او يك مهندس است. هميشه خودش را به كم كاري و تقصير، سرزنش مي كرد.

يك بسيجي پر كار
يك روز براي كسب اطلاع از كمبود هاي انبار به آن قسمت سركشي مي كرد. وقتي مشغول بازديد از وضعيت انبار بود، مسئول انبار،«حاج امرالله» كه آقا مهدي را از روي قيافه نمي شناخت، رو به او كرد و با صداي بلند گفت: جوان! چرا همين كنار ايستاده اي و نگاه مي كني ؟ بيا كمك كن تا اين گوني ها را به انبار ببريم. اگر آمده اي اين جا كار كني، بايد پا به پاي بقيه اين بارها را از كاميون خالي كني! فهميدي بابا؟
كتف آقا مهدي قبل مورد اصابت تير قرار گرفته بود و نمي توانست زياد از آن كار بكشد. با اين وصف، مشغول به كار شد. نزديك ظهر، يكي از بچه هاي سپاه براي دادن آمار به حاج امرالله به آن جا آمد. حاج امرالله به او گفت: يك بسيجي پركار امروز به كمك ما آمده. نمي دانم از كدام قسمت است. مي خواهم بروم و از فرمانده اش بخواهم كه او را به قسمت ما منتقل كند.
و به آقا مهدي اشاره كرد. آن سپاهي كه ايشان را مي شناخت، به سرعت به كمك آقا مهدي رفت و به حاج امرالله گفت: آخر مي داني او كيست؟ اين آقا مهدي باكري است. فرمانده لشگر خودمان.
حاج امرالله و ديگر بسيجي ها به طرف او رفتند، آقا مهدي بدون اين كه بگذارد آنها حرفي بزنند، صورتشان را بوسيد و گفت: حاج امرالله! من يك بسيجي ام، همين!

اولين ديدار با او
بعد از خواستگاري، يك روز جمعه در خانه آقاي نادري با آقا مهدي صحبت كردم. مسائلي مطرح شد. مثل نحوه ي ازدواج، زندگي، مسائل جنگ و... راستش را بخواهيد متأسفانه آن روز، من آقا مهدي را نديدم. ايشان هم اصلاً مرا نديد. هر دو، سر به زير نشسته بوديم. لباس آقا مهدي، يك اوركت و يك شلوار بسيجي بود. خواهرهاي آقا مهدي تا قبل از عقد به او اعتراض مي كردند كه وقتي او را نديدي، چرا قبولش كردي؟ شايد ايرادي داشته باشد.
آقا مهدي گفته بود: ازدواجم به خاطر خداست. به خاطر اسلام. معيارهايي مي خواهم در ايشان يافتم و مطمئن هستم ايشان همواره و هم عقيده من در زندگي است.

اشكال دارد خانوم!
زندگي كردن با افرادي مثل آقا مهدي سختي دارد. من هم سختي كشيدم. از اين شهر به آن شهر سفر كردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبر هاي ناگواري بودم؛ اما بهترين دوران زندگي ام در كنار ايشان بود. زندگي با آقا مهدي خيلي شيرين بود.
يك بار، خودكاري از ميان وسايلش برداشتم تا برايش چيزي بنويسم. وقتي متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودكار مال من نيست. مال بيت المال است.
گفتم: مي خواستم دو سه كلمه اي بنويسم، همين!
گفت: اشكال دارد خانم.

همسر فرمانده لشگر؟
آن شب نان نداشتيم. قرار شد كه آقا مهدي، عصر آن روز زودتر بيايد و نان بخرد؛ چرا كه شب در خانه ي ما با رزمندگان جلسه داشت. به هر حال آن شب دير آمد و نان هم نياورد.
ظاهراً به بچه هاي تداركات لشگر گفته بود كه آن ها با خود نان بياورند. وقتي او به خانه آمد، روي دستش پنج شش قرص نان بود. هنوز حرف نزده، رو كرد و به من و گفت: اين نان ها مال رزمنده هاست.
به شوخي به او گفتم : من هم همسر رزمنده ام!
او خنديد. من آن شب، نان خرده هاي شب قبل را خوردم.

دست نوشته شهید غواص درباره دخترش

نامه شهید حجت‌الاسلام محمد شیخ شعاعی خطاب همسرش در مورد به دخترش، از جمله یادگارهای این شهید است. شهید شیخ شعاعی از جمله شهدایی است که پس از گذشت ۲۹ سال از شهادتش شناسایی شد.دست نوشته شهید غواص درباره دخترش
خانواده این شهید ساکن قم هستند.متولد ۱۳۳۴ در کرمان است و در سال ۶۵ در جریان عملیات کربلای ۴ به شهادت رسیده است.پیکر پاک این شهی روز گذشته در کرمان تشییع شد.

متن نامه شهید شیخ شعاعی خطاب به والدین و فرزندش:

پیامی به همسر گرامی و والدین ارجمندم

به دخترم دروغ نگویید!.

نگویید من به سفر رفته‌ام.

نگویید از سفر باز خواهم گشت.

نگویید زیباترین هدیه را برایش به ارمغان خواهم آورد.

به دخترم واقعیت را بگویید.

بگویید بخاطر آزادی تو.

هزاران خمپاره دشمن.

سینۀ پدرت را نشانه رفته‌اند.

بگویید خون پدرت بر تمام مرزهای غرب و جنوب کشورش.

پریشان شده است.

بگویید موشک‌های دشمن.

انگشتان پدرت را در سومار.

دست‌های پدرت را در میمک.

پاهای پدرت را در موسیان.

سینه پدرت را در شلمچه.

چشمان پدرت را در هویزه.

حنجرۀ پدرت را در ارتفاعات الله اکبر.

خون پدرت را در رودخانۀ بهمنشیر.

و قلب پدرت را در خونین شهر پرپر کرده‌اند.

اما ایمان پدرت در تمام جبهه‌ها می‌جنگد.

به دخترم واقعیت را بگویید!.

بگذارید قلب کوچک دخترم ترک بردارد و

نفرت همیشگی از استعمار در آن بدواند.

بگذارید دخترم بداند که چرا عکس پدرش را بزرگ کرده‌اند.

چرا مادر دیگر نخواهد خندید.

چرا گونه‌های مادر بزرگش همیشه خیس است.

چرا عموهایش، محبتی بیش از پیش به او دارند.

و چرا پدرش به خانه بر نمی‌گردد.

بگذارید دخترم به‌جای عروسک بازی.

نارنجک را بیاموزد.

به‌جای ترانه، فریاد را بیاموزد.

و به‌جای جغرافیای جهان

تاریخ جهان خواران را بیاموزد.

به دخترم دروغ نگویید.

نمی‌خواهم آزادی دخترم، قربانی نیرنگ جهان‌خواران باشد.

به دخترم واقعیت را بگویید.

می‌خواهم دخترم دشمن را بشناسد.

امپریالیسم را بشناسد.

استعمار را بشناسد.

به دخترم بگویید من شهید شدم.

بگذارید دخترم تنها به دریای خون شهیدان هویزه بیندیشد.

سلام مرا به دخترم برسانید.

و این اشعار را که نوشتم

برایش نگهدارید که بزرگتر شد

خودش بخواند.

شهیدان زنده‌اند الله اکبر.

بخون غلطیده‌اند الله اکبر.

منبع: ایسنا

چهار اصل زندگى

از امام صادق پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟

گفت : چهار اصل

1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم

3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم

4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

======================

قِيلَ لِلصَّادِقِ (ع) عَلَى مَا ذَا بَنَيْتَ‏ أَمْرَكَ فَقَالَ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ عَلِمْتُ أَنَّ عَمَلِي لَا يَعْمَلُهُ غَيْرِي فَاجْتَهَدْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُطَّلِعٌ عَلَيَّ فَاسْتَحْيَيْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ رِزْقِي‏ لَا يَأْكُلُهُ غَيْرِي فَاطْمَأْنَنْتُ وَ عَلِمْتُ أَنَّ آخِرَ أَمْرِي الْمَوْتُ فَاسْتَعْدَدْتُ.
به حضرت صادق (ع) عرض كردند كار خود را بر چه چيز بنا كرده‏اى؟ فرمود بر چهار چيز:

1- فهميدم كه عمل مرا ديگرى انجام نمي دهد. پس به كوشش پرداختم.

2- دانستم كه خداوند بر حال من اطلاع دارد خجالت كشيدم.

3- فهميدم روزى مرا ديگرى نخواهد خورد آرامش يافتم.

4- و دانستم بالاخره بسوى مرگ مي روم به همين جهت آماده آن شدم.
بحار الانوار، ج‏75، ص‏228.